هوا ابری شده
دل من هم ابری است
میل به باریدن داره
البته بارون ابرای بهاری که آدم دوست داره سرسختانه تا بی نهایت زیر اون راه بره و خیس بشه
وای چقدر دل انگیزه زیر بارون راه رفتن و بوی عشق رو چشیدن
ولی میدونی خیلی ها از اینکه مثل موش آب کشیده بشن و مردم نگاشون کنن
و بهشون بگن این دیونه ها رو خجالت میکشن و فرار می کنن واسه همینم مثل اون بعضی ها میشن و
اونایی رو که خیس شدن مسخره میکنن
اما مگه مهمه ؟؟!!
واسه من که مهم نیست
من بارون رو دوست دارم
و بیشتر از اون زیر بارون راه رفتن رو
و تازه اگرم یه کم دلت گرفته باشه وای عجیب آرومت می کنه
این روزا من یه کم خل شدم
تعجب نکنی ها
شدم مثل بچه ها
یه روز بارونی ام
یه روز آفتابی
یه روز مه آلود
و ....
یه بی قراری مثل روز اول مدرسه تو دلم جا خوش کرده
دلتنگی رو هم بهش اضافه کن
مثل همون بچه کلاس اول که مامانش میزاردش مدرسه و میره دلم تنگ میشه
و تو این بی قراری بی مهابا خودم رو به درو دیوار می کوبم و صداش می کنم
کی یا چی نمی دونم ...
نمی دونم این چه حسیه
اسمش چیه!!
ذهنم تا انتهای ظلمانی ترین منظومه ها در جستجوی او می ره و اونوصدا می زنه
باورت میشه
اینقدر بهش فکر کردم که ازهجوم افکارم کلافهایی ساخته ام که تو هیچ مغازه کاموا فروشی یافت نمی شه
آخ!!
می پرسی چی شد؟
دیشب دربیکران یادش غرق شده بودم که نفهمیدم چطوری پام محکم خورد به میز
آخ ...
بد جوری درد گرفت
اینفدر که برای چند لحظه یاد و عشق و محبت او از سرم گریخت
که البته من اسم این گریز را گذاشتم آنتراک فکری
ولی باز یه کم که خوب شد رفتم تو خودم آخه دلیل دردم تو خودم بود
تو فکرم
تو دلم
...
این روزا بی هیچ دلیلی شادم
و گاهی چنان تلخ که به قول مامان بزرگا حیفه که حتی با یه من عسلم خورده بشم
گاهی از زمین و زمان شکوه دارم
ولی باز مثل دیونه ها چند دقیقه بعد به خود احمقم تلقین میکنم که نه
مهم نیست
مهم نیست
همه چیز بالاخره درست میشه
یه روز همه چیز مطابق میل ما میشه
و روزی اونی که چشم به راهشی میاد تا شونه هاشو واسه اشکات پناه کنه
و جواب بی قراریها تو با بی قراری چشماش میده
اما بعدش باز همه جا سکوت و سکوت و سکوت
دریغ و افسوس که این روزا از دل همدیگه بی خبریم
برای هم می میریم ولی به هم نمیگیم
همدیگه رو دوست داریم اما در چشمامون سعی می کنیم این علاقه دو دو نکنه
سعی می کنیم ازعشق
از دوست داشتن فرار کنیم
دوست داریم بیشتر متنفر باشیم از همدیگه
این روزا دستهای خسته عشق رو کسی با علاقه لمس نمیکنه
میدونی آخه از قدیم گفتن عاشقی دو روزه اما بعدش تا ابد دلت باید در فراغش بسوزه
نمی دونم شاید راست باشه
ولی قشنگه اگه آدم واقعاً حتی برای دو روز کسی رو دوست داشته باشه و بهش اینو بگه
برق عشق تو چشمای عاشق تماشایی است
لرزش صدای عاشق وای که شنیدنی ترین صداهاست
اما امروزتاپ تاپ قلب یه عاشق رو کسی تحویل نمی گیره
اما باید اینو بدونیم و باور کنیم که
زمین می چرخه
خورشید هم هر صبح دیر یا زود طلوع میکنه
و ماه نیز با ستاره ها هرشب رؤیایی ترین و قشنگترین لحظات رو برای عشاق به ارمغان می یارن
و تو این طلوع و غروب یکی از عشق فارغ میشه اون یکی تازه پا به وادی عشاق میذاره
یکی عشق رو همه جوره باور داره
اون یکی عشق و خیال میدونه
اما می دونی
هیچ چیز خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست
به راستی چرا دوست می داریم ؟
چه نیازی به دوست د اشته شدن داریم ؟
این چه حسی است که از ابد تا ازل در وجود آدمی مثل سرطان بدخیم ریشه داره و گریزی ازش نیست
و به هیچ شیمی درمانی هم جواب نمیده
تب این بیماری با هیچ استامنیفونی پائین نمی یاد
و هرچی پاشویه کنی انگاری بی فایده است
اما..
اماهر کسی لایق عشق نیست
هر کسی رو نمی تونی دوست بداری
و ازهرکسی هم نمی شه انتظار داشت دوست داشته باشه
برای همین باید بری و بری
بگردی و بگردی
ببینی و ببینی
حس کنی
مسخ بشی
بی تا ب بشی
و ....
تا یه جایی یکی با دو تا چشم سیاه با یه سبد مهر یه گوشه دنج اون کنارا منتظرت نشسته باشه
بعد دلت یهو بلرزه و اسیر بشه
بعد دیگه دوسش داری
دوست داره
میشه همه چیزت
میشی همه چیزش
اون وقت ساعتها می تونی زیر بارون با بی قراری بشینی و به صدای بارون گوش بدی و لذت ببری و اونو حس کنی
کسی نمی تونه باور کنه که این حس برای تو قشنگه
اصلاً باور نداره که همچین حسی وجود داشته باشه
لمس این لحظات چقدرزیباست
از اینکه لحظه ای تو چشاش نگاه کنی یا کنارش بشینی حاضری ساعتها در زیربارون به انتظارش بشینی
بقیه فکر می کنن دیونه شدی
اما بذار فکر کنن
اگه این دیونگیه
من این دیونگی رو دوست دارم
من این دوست داشتن رو دوست دارم
این دوست داشتن که دیگه به لایه ازن صدمه نمی زنه که بخوان آسمون ریسمون ببافن و مانع بشن
اصلاً من می خوام بلند بخندم تا همه به عقلم شک کنن
بذارهمه با انگشت منو نشون بدن بگن طفلکی عاشق شده
من میخوام یک آهنگ واسه مثال کبوتر با کبوتر پیداکنم اگه میتونی کمک کن
میخوام از عشق بگم
میخوام زیر بارون زمزمه کنم
بگم که عشق اغراق مقدس ساده ترین نیازهای سالم بشری است
آری دوست داشتن
عشق
این آتش خاموش نشدنی
این بی قراریه جاوید
می می خوام عاشق باشم
می خوام دیوانه باشم
هر کی می خواد با من بیاد
عشق همین نزدیکی هاست
بیاین به این انتظارها پایان بدیم
عاشق بشیم
وعاشق بمونیم

در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید!
بک دنیا حرف ناگفتنی
و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...
درد دل من دراین کاغذ کوچک جا نمی شود!
در این سکوت بغض آلود
قطره اشک کوچکی هوس سرسره بازی می کند.
و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد
عشق تو نوشتنی نیست ای در من جاری شده
عشقت دربند بند وجودم جاری است
در برگه ام ، کنار آن قطره اشک بازیگوش یک قلب کوچک می کشم
وقت تمام است
وای وقت تمام شد !!!
برگه ها بالا ...
من فقط می دانم عشق در من جاری است
ومن
دوست دارم
دو...

می دونم برات عجیبه
این همه اصرارو خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره
واسه تو گریه و دردام
میگذری از من و میری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با این همه غرورم
پیش همه بدی هام چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور میشی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم
وقتی نیستی هم به جوری با خیالت راضی میشم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تا نبینی گریه هامو هردو چشمامو می بندم
چاره ای جز این ندارم
آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی
روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تورو خواستم
تو چه جور ازم گذشتی
چاره ای جز این ندارم ...
...

آینه
خلوت
تنهایی
آری تنهایی
تمام روز به آیینه خیره شدم
گریه کردم
و از پشت آسمان ابری چشمانم در خیال تاریک خود دچار وهم گنگی شدم .
قلم به دست گرفتم تا بنویسم
ار تنهایی
از بی تو بودن
از اشک
از بی تابی
از دوری
از....
دیگر تنم در پیله تنهایی خود جای ندارد
و بوی مرگ تمام آرزوهایم را به مشام می کشم
بوی مرکب قلم فضای آسمان بی آقتاب فکرم را آلوده می کند .
دیگر نمی توانم
نمی توانم
صدای جیک جیک گنجشکها
شادی بچه ها
زمزمه های عاشقان
برایم خوشایند نیست
دنیا با پیچ و خم های مرموزش مثل حباب های صابون دور چشمانم در آینه چرخ می خورند.
درعمیق ترین و خلوت ترین لحظه های تاریک آشنایی ،که مرا ازاعتماد دور
می کند و می رهاند از من ،
آینه مرا به یادم می آورد

آری تمام روز چشمانم در گوشه گوشه زندگی مرا خیره گشته بود شاید که بیاید آن من خود را
چشمانم از خیره شدن در من آینه می گریزد
و مرا به خلوت امن آشکهایم پناه می دهند .
کو پناه؟
کو......؟
...
از من دیگر چه می خواهی ای روزگار
ای واژه ها ی سرد و خشک که مرا با حرف حرف خود فریب دادید برهید از من
بنگرید چگونه مرا در من خشکاندید !!
آنچنان که ناتمامی قلبم بزرگ شده و هیچ نیمه ای به شناسایی این نیمه قلبم ره نیافت
می ترسم
نمی دانم چگونه تا بدین جا به تکیه گاه تهی زیر دو پایم اعتماد کردم .
چونان قطره های آب در بستر سرد رود رها شده ام به سوی ژرف ترین سکوتها
نمی توانم
دیگر نمی توانم
از پا افتادهام
دیگر صدای پایم به گوش نمی رسد
اکنون در پشت دیوار تنهایی به وسعت یأسم که از صبوری روحم پیشی گرفته چنگ می اندازم
می خواهم بگریزم
دستانم یارای زانوانم نیست
دستان تو را می جوید
خلوت دستانم را با مهر چشمانت آشنا کن
و به مهمانی دلم پای بگذار
من از بی تو بودن می هراسم
من از انتظار می گریزم
شانه هایت را پناه اشکهای من گردان
می خواهم بند بند واژه دوست دارم را با تو معنی کنم
من
تو
ما
.....

وقتی نیستی
خونه مون با من غریبی می کنه 
دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه
وقتی نیستی
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کن
گلا می گن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره
وقتی نیستی همه پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه قناریها خسته میشن
روزواسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه
وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن
گلا میگن که با داشتن یه د نیا خاطره چرا دیونگی کردی و گذاشتی که بره
وقتی نیستی ....
.....
